خط داستانی
این روایتِ یوگ است که در عمارتِ نفرینشدهای گرفتار میشود. این عمارت خانهٔ یک خانوادهٔ شبحی است که به دنبال انتقام از مرگهایشان است. در ابتدا، یوگ از این خانوادهٔ شبحی وحشت دارد، اما وقتی حقیقت را میفهمد، با آنها دوست میشود—و یوگ بیسرپرست در نهایت خانوادهای برای خود مییابد. یوگ عاشق سوفیا است و خانوادهٔ شبحی به او در پیوستن به عشقش کمک میکند. چگونه این کلِ خانواده در همان ابتدا به ارواح تبدیل شدند؟ آیا یوگ میتواند به خانوادهٔ شبحی برای گرفتنِ عدالت کمک کند؟