خط داستانی
صادق کارمند ساده دفتر وکیل است که Issam وارد عمل میشود تا از ستایش همسایه و دختر محله که از کودکی عاشق اوست، به عنوان منشی دفتر استفاده کند. Issam با Ola آشنا میشود، دختری فاسد که در خانواده خود فریب خورده است تا اینکه خانوادهای مذهبی نشان دهد. Issam در تصادف ماشين آسیب میبیند و پس از بهبود با مادرش به حج میرود. مأموری که پیش از دستگیری بیعدالتی لقب ستایش را به رئیسش داده بود، Issam را ترک میکند و Ola را به همراه خانوادهاش میاندازد. اقوام و مردم محله او را تکذیب میکنند و صادق بودنش را حمایت میکنند. روزشدی، که گناهان را اعتراف میکند و Ola را ستایش میکند، دستگیر و منجر به بازداشت Ola و خانوادهاش میشود و ستایش را آزاد میکند. Issam خواستگاری را از او میپذیرد تا او را از دردهایش رها کند.