خط داستانی
داستان سه جوان در طول محاصره که به دنبال آپارتمانی بودند که از بمباران جان سالم به در برده بود، اما در عوض یکدیگر را برای زندگی پیدا کردند. مارات و لیکا (او به مارات مغرور عشق میورزید، اما با لئونیدیک ازدواج کرد، کسی که در جبهه دستش را از دست داده بود) از خوشبختی خود فرار کردند و اکنون به سختی به آن بازمیگردند، به گونهای که گویی در حال یادگیری دوباره راه رفتن هستند. و لئونیدیک، که بار عشقش برایش غیرقابل تحمل شده است، به همان سختی در حال یادگیری آزادی دوباره است.