خط داستانی
بوریس مالینوفسکی در جایی در کبک امروزی زندگی میکند و به تمام اهدافش دست یافته است. او فردی آزاداندیش، با ذهن باز و مغرور است و در مورد موفقیتهایش نوعی تکبر از خود نشان میدهد. مدتی است که همسرش بئاتریس، وزیر دولت کانادا، در بستر بیماری به سر میبرد و از افسردگی مرموزی رنج میبرد. برای فرار از درد همسرش، بوریس رابطهای با همکارش هلگا آغاز میکند و به کلارا، زن جوانی که به عنوان خدمتکار در خانهاش کار میکند، نزدیک میشود. ظهور ناگهانی یک غریبه در زندگیاش بوریس را مجبور میکند تا با جهان، با همه چیزهایی که به آنها عادت کرده و با تمام یقینهایش روبرو شود.