خط داستانی
فلیس یک پسر بیست ساله از محله ای کارگری است. او با پول وام دهنده ای پیانو بزرگی می خرد و با کمک मेरी خامه، دختری همسن که در کتابخانه با او آشنا شده است، در میدان های کامپانیا برای رهگذران و توریست ها می نوازد. نگهبان امنیتی این ماجرا را با درگیری به پایان می رساند و پیانو را به تکه های زیاد می شکند. او به پشت کلیسای رها می شود، کت و کراواتی به او داده می شود و به وسط قربانگاه می رود تا در برابر خانواده مردی که او را نمی shناسد، سخنرانی کند. سخنرانی وی را به عنوان «پسربچه عزادار» تبدیل می کند و او بعدها گوینده مراسم تشییع میشود.