خط داستانی
دکتر کارلوف بیپروا یک بیگانه از سیاره لوبیاخ را زندانی میکند و از دوست خود دکتر مارینز برای آزمایشهایش کمک میگیرد، زیرا هیولای لوبیاخش یک روشنفکر آشوبگر پر از نفرت نسبت به انسانها است. در حالی که دانشمندان درباره هیولا صحبت میکنند، کاکوییا تصمیم میگیرد به او اجازه دهد برود. با رفتن او هیولا، دانشمندان و هر چه به راهش میرفت را میکشد.