خط داستانی
در «آراپوکا» با زندگی روزمره مارکِس همراه می شویم که به خانه قدیمی اش برمی گردد تا از پدرش مراقبت کند که در مراحل پیشرفته بیماری تحلیل برنده است و توان دیدن واقعیت اطراف را ندارد. مارکِس قادر به ارتباط با پدرش نیست و این ناپیدایی به تدریج او را فاسد می کند زیرا اجازه نمی دهد پاسخی به چیزی که مدت هاست در رابطه آن ها اذیتش می کند بیابد.