خط داستانی
پرافولا ازدواج کرده است اما به خاطر درگیری بین پدر همسر ثروتمندش، هراباللاب، از سوی پدر شوهرش مورد بیتوجهی قرار میگیرد. بر اساس سنتی که آن زمان همهجا رواج داشت، دختری که ازدواج کرده باشد، نمیتواند طلاق بگیرد یا دوباره ازدواج کند. دلشکسته از سرنوشت تنها فرزندش، مادرش چند سال بعد از دنیا میرود. پرافولا به طور تند و تیز تصمیم میگیرد در نیمه شب فرار کند تا خانهٔ خانوادهٔ همسرش را بیابد، بدون پول و با دانستن تنها نام روستا و نام پدر شوهرش. انسانهای خیرخواه که با دیدن او سفر به تنهایی حیرتزدهاند، در مسیر به او کمک میکنند. این با سنت بنگال سازگار است که تمام زنان نامشخص را مانند مادر خود میدانستند. پدر شوهرش او را رد میکند و میگوید باید برای زندگی دزدی کند. او به خانه بازمیگردد و از طریق تجربیات فراوان با رئیس داکوی بیوانی تاور آشنا میشود.