خط داستانی
این فیلم داستان پسری جوان را روایت میکند که به استانبول هجرت میکند و عاشق میشود. بکیر فرزند ثروتمندترین مرد چیکورووا است که به صنعتی شدن علاقه دارد. او به پدرش میفروشد بخشی از زمینشان را. او عمویش اسکندر را با خود میبرد و به استانبول میآید. او شریک کارخانههای هموطنش سرت را میشود و قراردادهای جدیدی به دست میآورد. بین او و Ferit، صاحب کارخانه که بزرگترین رقیبش در کسبوکار جدید است و دختر Ferit به نام لیلا درگیری پدید میآید. این درگیری بین دو شرکت هنگامی پایان مییابد که بکیر به لیلا علاقهمند میشود. با این حال، قبیلهاش تلاش میکند این رابطه را متوقف کند.