خط داستانی
جوزف مزوئنا با همسرش دورین، فرزندان و نوههایشان در خانهای پر ازدحام در هنگبر زندگی میکند. وقتی در محل کارش آسیب میبیند، پاداش بزرگی بابت از دست دادن یک چشم دریافت میکند. خانوادهاش به ناگاه از او مراقبت بیش از حد میکنند و به امید به دست آوردن قسمتی از آن پول قول عشق میدهند. مزوئنا از محبت کاذب آنان عبور میکند و تصمیم میگیرد هیچ پولی از پول به دست آمدهٔ سختکوش خود را به اشتراک نگذارد. در بار محلی با دختری به نام زلدا آشنا میشود و او را به خانه میآورد که موجب وحشت همسر و فرزندانش میشود. هنگامی که اعلام میکند میخواهد با او ازدواج کند، همسرش و فرزندانش تصمیم به زهکشی او میگیرند.