خط داستانی
پس از قتل فمینیسیدی سیلویا، یسنیا، دخترعمویش و یکی از بافندگان اُمندای دشت گلها، همراه دیگر زنان بافنده، سوگی آیینی و شاعرانه میآفرینند. زنان اُمندا خِرَد کهنی را درباره پیشه بافندگیشان به اشتراک میگذارند که ریشه در افسانههای شگفتانگیز و تجربیات زندگی واقعی نیاکان مادریشان دارد. بزرگان قبیله تصمیم میگیرند که تنها راه پیش رو، نگاه به آینده و مراقبت از کودکان خردسال بازمانده پس از کشته شدن مادرشان است. یسنیا از طریق رادیو با جامعه محلی خود سخن میگوید و از آنان میخواهد واژههای جدیدی مانند «فمینیسید» را به زبان محلی خود بپذیرند. از طریق این آیین، رشتهها، رؤیاها و هنرشان بهصورت جمعی به مثابه عملی برای التیام و تابآوری در هم تنیده میشوند. در دشت گلها، عمل بافتن بهخودیخود به عملی برای مقاومت بدل میشود.