خط داستانی
افسر پلیس در شاخه ویژه به نام باکار چنمایی، مشهور به باچی، روزی پسربچه به نام حبیبی را از فرستادهای از دوبی میگیرد. ادعا میکند مادرش به او گفته است که جاجاپاتی بابو پدرش است؛ پسرک به آرامی با او به عنوان پدر رفتار میکند. باچی که به دنبال پسری است، روشهای مختلفی را برای رهایی از او امتحان میکند اما به ناچار به سوی دوستی با پسر میرود. در عین حال، باچی مدیر امنیت برای تاتینی کوتسوارا را است و دنبال یافتن پدر است و نهایتاً او را با نام باچی میگیرد و او را دستگیر میکند. اما آیا او واقعاً خلافکار اصلی صحنه است؟