خط داستانی
لوکا در حال ناهار با والدینش و شریک زندگیاش است. در فضای گولیاردیکِ زمانِ خوردن و خندیدن، لوکا اعترافی بسیار مهم را در میز غذا بیان میکند. توضیحاتی که با والدین و شریک زندگی ارائه میشود لوکا را با آگاهیِ قربانیِ تخیلاتش و نداشتنِ شهامتِ واقعی برای بیانِ چیزهای نگفته روبهرو میکند و از این رو به پایانِ داستان، او به چشمانِ حقیقت و واقعیت نزدیک میشود.