خط داستانی
مونترال، یک خانه چندنسلی مملو از کتابها، نقاشیها و اشیای تزئینی، جایی که خاطرات فراوانی در شب یک عید کریسمس آخر زنده میشود. لوک، یک پزشک متخصص اطفال و معلم بازنشسته در دهه هشتاد زندگیاش، به همراه پسرش فرانسوا، که مانند پدرش پزشک اطفال است، و همسر فرانسوا، استر، زندگی میکند. این مرد سالخورده که از رنج جسمی فرسوده شده، اکنون تصمیم گرفته زندگیاش را به پایان برد. در یک جدال کلامی تند و در عین حال احساسی، از پسرش میخواهد که روزهای پایانی او را در خلوت سپری کند. پسر سپس او را در سفری اگزیستانسیالیستی و سیرکوار در خیابانهای مونترال میبرد، جایی که پدر قرار است به مقصد نهایی خود برسد: بیمارستانی که در آن با خواست نهایی خود روبرو میشود؛ انتخاب بین قطعیت مرگ با کمک پزشکی، یا بازگشت به نقطه آغاز، به لذتهای کوچک آنچه از زندگیاش باقی مانده، در حالی که زنده است.