خط داستانی
میکا با نگاه به یک گل، به دوران کودکی خود فکر میکند و موجودی در سرش بیدار میشود: یک غول در انزوا. همچنین موجود دیگری پر از شگفتی بیدار میشود: کای. کای که در درون غول به دام افتاده، حبابهای بیشمار خاطره را کشف میکند و شروع به جمعآوری آنها میکند. با کمک این خاطرات، او غول را برای رها کردن احساساتش هدایت میکند - و میکا را برای پذیرفتن نهایی از دست دادن دوست دوران کودکیاش راهنمایی میکند.