خط داستانی
راشل، پدرش دیوید و برادر خواندهاش آیزاک از حملهای که به خانهشان انجام میشود فرار میکنند؛ حملهای که دیوید را ناتوان میکند و همگی را آلودگی روحی میسازد. وقتی به مزرعه جنیس میرسند، او و خانواده با آغوش باز پذیرفته میشوند و پناه مییابند. در حالی که دیوید بهبود مییابد، جنیس از راشل میخواهد با جوانترین پسرش، کِلِیب، ازدواج کند. با وجود پیشنهاد ازدواج که بر فراز سرش سنگینی میکند، او از تنشهای پنهان در خانواده باخبر میشود و به تدریج ترکهای سطحی ظاهر خوشبختی که جنیس قصد دارد زندگی کند را روشن میکند. راشل مصمم است به سمت شمال برود، جایی که شایعات حکایت از زمینی کمتر آلوده نسبت به زمینی که در آن زندگی میکنند میکند.