خط داستانی
پس از قتل بی رحمانه بهترین دوستش جیم، بابِی با حضور وجودی رهگیر رو به رو میشود. دوست دخترش ول دور و به نظر میرسد رازهایی از خود دارد. آنگاه کابوسها آغاز میشوند. از طریق کابوسها بابِی سرنخهایی درباره هویت قاتل کشف میکند. با اینکه قاتل همچنان آزاد است، اجساد نیز بر جای میمانند و زمان کم میشود، بابِی همزمان یک روانشناس معنوی را برای ارتباط با دوست فقیدش جیم استخدام میکند. اما برخی از رازها هرگز نبایستی فاش میشدند. رویاها او را راهنمایی خواهند کرد، رازها او را کور خواهند ساخت، قتلها او را آزار خواهند داد. تنها با هم میتوانند «شگفتیهای دلقک» را گشود