خط داستانی
پدر اولزاش کوچک در روزی که به بازار می رود توسط دزدهای اسب کشته می شود و مادرش تصمیم می گیرد همراه او و خواهران کوچکش به زادگاهشان با اسب هایی که پدر جا گذاشته بود بازگردند. مردی غریب بر در خانه آن ها ظاهر می شود و خواستار دیدار با اوزلاش می شود و داوطلب کمک به جابه جایی آن ها می گردد