خط داستانی
تا به حال نیکل (نه ساله) و پدر تنهاش تاماس خیلی خوب با هم کنار آمده اند. اما نیکل به یک اردو می رود و خوک کوچک رودی را با خود می آورد. وقتی به خانه برمی گردد، با یک کشف ترسناک روبه رو می شود: پدر با دوستی دارد که با او زندگی می کند و دخترش فلیسیتا (دوازده ساله) را هم با خود به خانه آورده است. نیکل با تاماس شرط می بندد که اگر این دو نفر بمانند رود نیز می ماند. زمانی که زندگی برای نیکل غیرقابل تحمل می شود، او از رود به سمت «پورک لند» فرار می کند، دنبال فلی و توسط دو دزد احمق تعقیب می شود. این آغاز ماجرایی است که در باتلاق های دره اودر به پایان می رسد؛ جایی که رودیر زندگی دو کودک را نجات می دهد و خانه ای نو پیدا می کند