خط داستانی
فرانسیسکو مالتوندو درگیر مجموعه ای از رویاهاست که او را آزار میدهد و در آنها با تفنگهای مختلف و حتی مادرش به پدرش حمله میکند اما با مرگ مادرش تماسش با او قطع شده است. در این شب نو، پیرمرد، دون خوان کریستو، پدرش، که مزرعهشان هم به او میپیوندد، دوباره در در خانهاش ظاهر میشود تا سرانجام در این آخرین روز مهلت پس از ده سال از مرگ مادرش، رویایی مشترک با هم به اوج میرسد تا دیوار حایز بین زمینهایشان را فروریختند تا زمینها از تصرف municipality در امان بماند و روحی رنجور برای مدت طولانی نماند.