خط داستانی
شهردار تصمیم میگیرد که یک مدرسه و یک بیمارستان بسازد، بنابراین او وجوه لازم را از مردم جمعآوری میکند و پسرش عبدالماوجود را به همراه الدندراوی به قاهره میفرستد تا با حمدی ملاقات کند تا او بتواند به آنها در خرید آنچه نیاز دارند کمک کند. حمدی و الدندراوی به همسایهشان، حمیده، علاقهمند میشوند و غندور سعی میکند او را متقاعد کند که به عنوان خواننده در گروهش کار کند و او آرزو دارد با او ازدواج کند.