خط داستانی
زیباى کولی، مارینا، که هرگز پدرش را نشناخته، تصمیم میگیرد مادرش و اردوگاه کولیها را ترک کند و به شهر برود. با کمک کاترینا، او شغلی در یک فروشگاه پیدا میکند و با پترس، وارث ثروتمند الکساندروس کاناریس، آشنا و عاشق میشود. این دو عاشق برنامهریزی میکنند که ازدواج کنند، اما پدر پترس که به طور طبیعی مخالف چنین ازدواجی است، از ریشههای مارینا مطلع میشود. رنج بزرگ آغاز میشود وقتی او به پترس راز را میگوید و او او را از خانه بیرون میکند زیرا کولیها را پست میداند. اما او نمیداند که مارینا باردار است. شش سال بعد، وقتی پترس پس از اتمام تحصیلاتش در قلبشناسی به یونان برمیگردد، آنولا—دخترش که مارینا او را در درب کاناریس گذاشته بود—دلیل reunite والدینش خواهد بود.