خط داستانی
علی بابا و پسرش با برادر ثروتمندش قاسم زندگی میکنند. مرجینا و زبا دو کنیز هستند که در خانه قاسم کار میکنند. مرجینا و پسر علی بابا عاشق یکدیگر هستند. زبا با ابوحسن، رهبر یک باند دزدان، همدست است. علی بابا غار دزدان را پیدا میکند و ثروتمند میشود. همسر قاسم اصرار دارد که راز ثروت او را بداند. علی بابا به برادرش میگوید که به غار میرود اما فراموش میکند که کلمات جادویی را بگوید و نمیتواند خارج شود. دزدان او را پیدا کرده و میکشند. علی بابا و پسرش قاسم را پیدا کرده و بدن او را برای دفن میآورند. ابوحسن از علی بابا باخبر میشود و داستان سپس به مرجینا میپردازد که ابوحسن را که به عنوان تاجر آمده، فریب میدهد.