خط داستانی
این داستان درباره پدر و پسری است که پس از سالها دوباره به هم میرسند. کمال زندگی شادی با خانوادهاش دارد. وقتی همسر کمال، زینب، به بیماری لاعلاجی مبتلا میشود، زندگی خانواده به هم میریزد. برای درمان به مقدار زیادی پول نیاز است. کمال پیشنهاد لامیا، که عاشق اوست، را میپذیرد و از زینب طلاق میگیرد. این کار به او اجازه میدهد تا هزینههای درمان را تأمین کند. اما ازدواج اجباریاش با لامیا او را به سمت الکل و قمار میکشاند. او به خاطر جرائمی که مرتکب میشود، بارها به زندان میافتد. او به طور مخفیانه پولی که به دست میآورد را برای تحصیل پسرش میفرستد. اما سالها بعد، مسیر او با پسرش که اکنون از او متنفر است، تلاقی میکند.