خط داستانی
رابرت مونتفورت، که به خوشحالی با سولانژ ازدواج کرده، در نظر والدین همسرش یک نفرت است. به نظر آنها او یک پانک، بیفایده و یک شاعر کوچک و بیاستعداد است! رابرت، که بیشتر از آنچه آنها فکر میکنند بااستعداد است، با توصیه یک همکار، موفق میشود به عنوان یک سرگرمکننده در یک کلوب شبانه شروع به کار کند و -حتی بهتر- تماشاگران را راضی کند. او که جرأت ندارد حقیقت را به سولانژ بگوید، شروع به زندگی دوگانه میکند و در روز رابرت مونتفورت و در شب ژان ریگوبرت است. البته همسرش نگران میشود که چه خبر است و درباره شبنشینیهای منظم او نگران است. والدینش هم او را به طلاق تشویق میکنند. خوشبختانه، همه چیز در نهایت درست میشود.