خط داستانی
از آپارتمانش، جایی که زندگی غمانگیز یک بیوه را میگذراند و به پارک واشنگتن مشرف است، آلن دیل یک مرد پیر باوقار اما فقیر را روی یکی از نیمکتهای پارک میبیند. او خدمتکارش را صدا میزند و به او دستور میدهد که پایین برود و به آن مرد بگوید که میخواهد او را ببیند. وقتی خدمتکار به مرد سالخورده نزدیک میشود، او کمی تردید دارد، اما در نهایت موافقت میکند که با او برود. آلن مهمانش را با گرمی پذیرایی میکند و به او میگوید که چرا از او خواسته تا بیاید و او را به شام دعوت میکند. در طول شام، مرد پیر داستان زندگیاش را تعریف میکند: چگونه با یک زن جوان ازدواج کرده و پس از تولد یک دختر کوچک، او فوت کرده است. چگونه دخترش با یک جوان ازدواج کرده و به نیویورک رفته و چگونه او پولش را از دست داده است. آخرین خبری که از او دریافت کرده، خبر مرگش بوده است.