خط داستانی
شرایط شاکا را به یک جنایتکار حرفهای تبدیل کرده است. وقتی طاعون شهری را خالی از سکنه میکند، او از این فرصت برای دزدی از یک خانه استفاده میکند. او چیزی جز شانتی، عروس بیوهای که توسط خویشاوندان بیرحمش رها شده، پیدا نمیکند. شاکا او را به سلامتی برمیگرداند. وقتی خویشاوندانش برمیگردند، از اینکه او زنده است و کسی سعی کرده به آنها دزدی کند، خوشحال نیستند. شانتی مورد سرزنش و کتک قرار میگیرد. شاکا او را از بدتر شدن وضعیت نجات میدهد و این دو نفر فرار میکنند. آنها در خانه شاکا زندگی میکنند که این موضوع باعث نارضایتی همسایگان محترم میشود که خیلی زود به بدترین فکر میکنند.