خط داستانی
بر اساس نمایشی از مولیر. فرزندان هارپاگون کلئانت و خواهرش الیز در عشق هستند اما هنوز با پدر خود سخن نگفته اند. هارپاگون مردی خسیس است که میخواهد همسر مناسب را برای فرزندانش انتخاب کند. هنگامی که کلئانت اخر به سخن گفتن با پدرش میرسد، پیرمرد به خانواده توصیه میکند که میخواهد ماریان را با خود ازدواج کند. بدون آگاهی از اندوه پسرش، هارپاگون دلیل عصبانیت کلئانت را درک نمیکند.