خط داستانی
در اولین نور روز، میتوان یک مزرعه کوهستانی نزدیک به جنگل را دید. هیچ چیزی در دور و بر تکان نمیخورد. ناگهان، یک شخصیت از جنگل بیرون میآید و به سرعت به سمت مزرعه میدود. یک حرکت سریع و تفنگ شکاری در ناودان پنهان میشود. یک پرش به لبه پنجره: اوبرمایر مارتل مانند یک گربه به اتاقش خزیده است. هیچکس او را ندیده است. در همین حال، زنگ در خانه دکتر راخ به صدا درمیآید. دوست شکارچی، هیاس، بیرون ایستاده است. "دکتر، باید مرا باندپیچی کنید: به من شلیک شده است!" او نمیداند که توسط چه کسی.