خط داستانی
جان برانت به خاطر قتلی که مرتکب نشده است به زندان افتاده و فرار میکند و به غرب میرود. پس از اینکه از دست قانونگذاران محلی فرار میکند، به یک باند خلافکار ملحق میشود. برانت متوجه میشود که 'جونز'، یکی از خلافکارانی که با او دوست شده، قتلی را مرتکب شده که برانت به خاطر آن به زندان افتاده است، اما هیچ اطلاعی از اینکه کسی به خاطر جرم او به زندان رفته، ندارد. برانت که آماده است تا ببخشد و فراموش کند، نمیداند که 'جونز' نه تنها به همان دختر فروشگاه زیبا علاقهمند شده، بلکه شروع به شک کردن به این میکند که برانت واقعاً یک خلافکار نیست.