خط داستانی
یک مالک زمین ورشکسته، ردویتز، به آمریکا مهاجرت میکند تا از بدهیهای قمار خود فرار کند و دخترش را به مراقبت همسایهاش، بارونز راجک، میسپارد و در عوض جواهرات خانواده را میفروشد. وقتی جواهرات تمام میشود، ورونیکا از خانه بیرون رانده میشود. او بزرگ میشود و به یک زن جوان زیبا تبدیل میشود و با یک آهنگساز با استعداد اما فقیر، جورج تیشر، ازدواج میکند. جوان به خاطر کار سخت بیمار میشود و درمان او توسط بارونز راجک تأمین میشود به شرطی که آنها درباره ازدواج و فرزند ورونیکا به پدر ثروتمندش چیزی نگویند. ورونیکا به خانه پدرش نقل مکان میکند و به خاطر شوهرش با این خواسته موافقت میکند، اما به زودی از نقش یک دختر لوس و مشهور لذت میبرد و دیگر زندگی قبلی و فقیرش را فراموش میکند. او به خاطر بیوفاییاش، فرزندش را از دست میدهد.