خط داستانی
دکتر لمبرت همسرش را به یک شهر معدنکاری میبرد، جایی که میتواند هم پزشک و هم وزیر باشد. همسرش ناراضی است و پس از اینکه متوجه میشود باردار است، با یک قمارباز فرار میکند. او به زودی او را ترک میکند و او به خانه برمیگردد و در حین زایمان دخترش میمیرد. لمبرت که از خشم دیوانه شده، نوزاد را بر روی آستانه در میگذارد و قسم میخورد که دیگر ایمان نخواهد داشت. پانزده سال بعد به عنوان یک الکلی به شهر معدن برمیگردد. او با لیلی ساویر جوان و مهربان آشنا میشود و از طبیعت دلسوز او تحت تأثیر قرار میگیرد. در همین حال، قمارباز به شهر برمیگردد و تصمیم به ربودن لیلی میگیرد، اما شریکش لمبرت را شناسایی میکند و به او میگوید که لیلی دختر اوست. او قمارباز را قبل از اینکه بتواند به لیلی آسیب برساند، میکشد و به زودی ایمانش بازمیگردد.